حسناحسنا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

تقدیم به دختر گل و بی همتایمان حسنا

چهلمین روز تولدت مبارک

عزیزم خیلی خوشحالیم که چهل روز ابتدای زندگیت به خوبی سپری شد و به قول بابایی یه مرحله رو با موفقیت گذروندی ، چهل شبانه روز با تو بودن برامون یه دنیا زیبایی به همراه داشت.گذشت ولی تمام ثانیه ثانیهاش برامون خاطره شد. لحظه لحظهاش برامون دوست داشتنی و عزیزه ،در این روزها زل زدن به تو رو با هیچ چیزی عوض نمی کردیم .   بالاخره ٤٠ روزگيتم رسيد.زماني رو كه خيلي انتظارشو ميكشيدم!آخه شبا نمی خوابیدی البته همه شبارو شب زنده داری نمی کردی ولی اکثرا شبا بیدار بودی اونم نمی شد حدس زد که امشب می خوابی یا بیداری ؟ بعضی مواقع کل روز رو که خواب بودی شب هم میخوابیدی ولی اگه روز با توجه به راهنمایی بزرگترها سعی می کردیم بید...
17 فروردين 1393

اولین حضور حسناجان در دیار پدریش

دخمل قشنگمون این عکسارو موقعی که تو اراک بودیم و می خواستیم بریم عیددیدنی گرفتیم تو اولی35 روزه و تو دومی 36 روزته ، عزیزدلمون ماشاله چقدر هم لباسات بهت میاد ، مبارکت باشه جیگرمون       این عکس رو هم تو مزرعه حسین آباد گرفتیم ، گلم اینجا 36 روزته ،هزارماشاله چیزی نمونده که چلت دربیاد و بیقراری های شبونت تموم شه ،فدات بشیم که ماشاله داری بزرگ میشی     ...
16 فروردين 1393

نوروز93 با حسنا جون

دختر گلمون امسال آغاز سال نو برای ما به خاطر وجود نازنین تو یه رنگ و بوی دیگه داشت و خدا با هدیه دادن تو به ما ، این عید رو برای ما بهترین عید کرد ، خدایا ممنون.   دخمل عزیزمون این عکس رو بعد از تحویل سال نو تو خونمون گرفتیم   اینارو هم خونه مامانی و بابایی تو شهریار گرفتیم     عیدت مبارک نفس ما ؛ ایشاله سال خوبی سرشار از سلامتی داشته باشی ...
15 فروردين 1393

1 ماهگیت مبارک نفس ما

قند عسسسسسسسل مامان و بابا.باورت میشه ١ ماهه زمینی شدی و اومدی پیش من و باباحسن؟ انقدر به وجودت عادت کردیم که انگار ١٠٠ ساله باهمیم. دختر گلمون خیلی دوستت داریم.   فدای این دختر ناز بشیم که انقدر باباییه و هنوز از اون دنیا نیومده فورا دست بابا جون رو گرفته .   عزیزم ببین ماشاله از همون بدو تولد ماشاله چقدر مو داشتی   این عکست بعد از اولین حمامت تو خونمونه ، اینجا فقط 5روزته ، عافیت باشه جیگرما   اینم عکست هنگام خوابه ، مثل همیشه خیلی نازی   دخمل قشنگمون اینا هم ، بقیه عکسات تو یه ماه اول تولدته که همشون ماشاله خیلی نازن ،قربونت بریم الهی ، به قول مامان بزرگ ...
29 اسفند 1392

پستونک خوردن حسناجون

دخمل نازمون شما اکثرا شبا بیدار بودی ، شب 23 امت خیلی گریه میکردی و هر کاری به جز شیرخوردن آرومت نمی کرد ، مامانی که صدای گریتو شنیده بود برای کمک به من و بابا خونمون اومد ولی ایشون هم هرکاری می کرد آروم نمی شدی و فقط با شیرخوردن آروم میشدی خیلی سخت بود چون سینه های مامان زخم شده بود ولی برای آروم کردن شما مدام شیر می دادم خلاصه فردای اون روز با بابا حسن زودتر از موعد چکاپ ماهیانت ، که 28 ام بود رفتیم پیش دکترت ، معاینه کرد و گفت هیچ مشکلی نداری ما خیلی خوشحال شدیم گفت مشکل دختر شما فقط پرخوریه شیر رو باید هر 2 ساعت یکبار اونم 7 الی 8 دقیقه بدی ، خیلی سخت بود آخه شما تو فواصل خیلی نزدیک ماشاله تایم طولانی میانگین نیم ساعت میخوردی ، خیلی نارا...
29 اسفند 1392

اولین حضور حسناجان در شهریار

یکی یدونه ما ، مامانی مامان  15 روز اول تولد شما ، پیش ما بود و تو این مدت خیلی خیلی زحمت کشید و سعی میکرد بچه داری رو به من یاد بده خیلی سخت بود . وقتی مامانی می خواست بره من هنوز احساس میکردم که چیزی بلد نیستم و از موضوع رفتن مامانی خیلی ناراحت بودم و برای همین ما هم باهاشون رفتیم و 4 روز اونجا موندیم ، در اصل بچه داری کامل من از روز بیستم شروع شد.  جیگر گوشه ما ، مامانی و بابایی به مناسبت اولین حضور شما در خونشون این لباس عروس زیبا رو به عنوان پاانداز به شما دادن ، دستشون درد نکنه.   اینم تاج سرته عزیزم ، فدات بشیم الهی   اینجا بغل دایی سیاوش هستی که موهاتو فشن کرده که این مدلی هم بهت می...
20 اسفند 1392